ای بسا هندو و ترک هم زبان
عراق برایم همیشه شگفت بود. همیشه شگفت از کاخ های شگفت انگیز اشکانی اش تا محوطه های باستانی آشور، از جانوران مرموز بابلی اش و تا تاق کسری. تاق خسروی خودمان. همان که برای دیدنش ممکن بود ما دو نفر که در همه گروه به کله پوک شناخته می شویم جانمان را بگذاریم و البته همین کله هایی که مغزی ندارد تا عذاب وجدان و درد و ترس و احتیاط را بشناسد، از کرده پشیمان نیست.
عراق برایم شگفت بود و عزیز حتی روزی که خانه های کنار هتل ما در چند دقیقه با صدای مهیب انفجار به تلی از خاک بدل شدند و زنان عرب با نواهای حزین عربی لابه لای سقف های فروریخته به دنبال رد عزیزانشان می گشتند. عراق برایم عزیز بود و شاید هنوز هم باشد حتی لحظه هایی که در کنار دجله و فراتش قدم می زدیم و سخت می ترسیدیم که از لهجه عربی مان ملیتمان را بفهمند و این احساس بود تا کردستان. چقدر برایم غریب است چقدر دورند مردم کردستان چقدر آن نگاه های سرد و بی تفاوت عذابمان دادند. برای ما که همه منطقه را از پاشنه به در کرده ایم برای ما که میان بیابان های قره قوم و ترکستان، میان ویرانه های افغانستان، میان هرات و بلخ و بامیان و غزنی، در هند و بنگال و پاکستان و عراق عرب آوارگی را زندگی کرده ایم شگفت بودند مردمی که نگاهشان کوه یخ بود و زبانشان بدتر از نیش عقرب. ب
رایم غریب بود که به وقت احتیاج هیچ دستی برای یاری دراز نمی شد. انگار نه انگار که این قوم تا دوره صفوی یکی بوده اند با خاک ما چقدر این مردم متفاوتند با کردهای عزیز ترکیه، چقدر متفاوتند با مردم سنندج و بیجار و سقز، چه ربطی هست میان این کردها با کردهای عزیز لبنان و حتی سوریه. روزهای سوریه در میان آتش و خون آرامش بیشتری بود تا کردستان مرفه و آباد عراق. جالب اینکه چه تاکیدی بود بر استفاده من از تابعیت دومم و چقدر همه گروه سعی داشتند تا در روزهایی که در خیابان ها پرچم ایران به آتش می کشند من گروه را به نابودی نکشانم و چقدر جالب بود معدود دفعاتی که می فهمیدند اهل ایرانم.
خاطره سرد کردستان عراق برای ابد با من خواهد ماند.
